یا ابا صالح المهدی...آقا...آقا...آقا...
آقا قربونتون برم...مهدیجان میدونم اینروزها ازهمه روزها غریبترین...گریه...
آقا میدونم الان تو قبرستان بقیع سر قبر مخفی مادر مظلومتون بی بی زهرا هستین...
آقا قربون اشکاتون برم...آقا ما همه شیعیان میدونیم که الان در دلتون چی میگذره...
بخدا آقا ماهم راضی هستیم که شما بیاینو جواب قاتلای مادرتونو بدین...بیاینو بر مزار مادرتون حرم بسازین...آقا تورو خدا شفاعت مارو هم پیش بی بی زهرا بکنین...آقا.آقا.آقا.آقا...
کاش مهدی به جهان چهره هویدا میکردی گره از مشگل پیچیده ما وا میکردی
کاش می آمدی و با آمدنت یا بن الحسن قبر مخفی شده فاطمه پیدا میکردی

آخر یروز مهدی برات حرم میسازه حرم برای تو شه کرم میسازه
آخر یروز مهدی برات ضریح میسازه مثل ضریح شش گوشه بهش مینازه
به کوری زاهد و دشمن حیدر بقیع تو آباد میشه گل پیغمبر
خدا کنه حاجت ما یه روز روا شه بقیع خاکتم مثل کربوبلا شه
آخر یروز ضریحت و بغل میگیرم ننه،ننه میگم پای ضریح میمیرم
آخر برات یه گنبد طلا میسازیم شبیه گنبد امام رضا میسازیم
پنجر فولا میسازیم حاجت بگیریم دخیل میبندیم که پای دخیل بمیریم
کریم تر از تو بخدا کسی ندسده خدا تورو برا خودش ناز آفریده
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
صد مبارک به آن عید که فردا باشد
نــــوروز نــویــد وصــل دلها باشد
با فضل خداوند جلی سال فرج مهدی زهرا باشد
با سلام خدمت تمامی منتظران عاشق عزیزم ... من هم به نوبه خودم این عید پربرکت رو تبریک عرض مینمایم...
شاید بپرسین چرا بعد از 1۴ روز اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداوند قسمت تک تک شماهم بکنه...به لطف خداوند و نظر معرفت انگیز حجة بن الحسن عیدرو مهمون امام رضا بودم به همراه چندتا از دوستان حسینی و به همراه دوتا مداح امام زمانی...5 روز در بهشت بیکران امام رضا و بعد خداوند لیاقت داد تا بریم پابوسی حضرت فاطمه معصومه که الهی خودم قربونش بشم...ایشون خیلی غریبن...وقتی وارد صحنش میشی انگار خودشون میان به پیشوازت...گریه دوباره لطف خداوند شامل همه بچه ها شد و رفتیم جمکران و کوه خضر...عالمی بود که به هیچوجه نمیشه توصیف کرد...
فقط من یک سوغاتی برای همه دوستان دارم...اون هم یک کتابه که از جمکران خریدم...
اسم این کتاب اینه :امام زمان در کلام آیت الله بحجت...
من این کتابرو به دو علت خریدم...
1-چون بوی امام زمانو میداد...2-چون ایت الله بحجت مرجع تقلید بنده هستن و من عاشق ایشون هستم...
و امروز هدیه ام بشما مطلبی از این کتاب است...انشالله که پذیرا باشین...
راه بهره بردن از امام عصر
سوال:به نظر شما کمال انسان چیست؟ اسباب انسان چیست؟ اگر در حال حاضر،فردی را میتوان الگو قرار داد و شما میشناسید،معرفی کنید؟
جواب:کمال انسان در عبودیت است و سبب عبودیت ترک معصیت در اعتقاد و عمل است
فرد کامل،مرشد است و در این عصر فرد کامل ولی عصر است.طریق رسیدن به ارشاد او ادامه توسلات معلومه است از قبیل زیلرت ماثوره از روی صدق و با عدم تردید و نماز های آن حضرت و همه تحببات یه خدا و دوستان او.
دستم نمیرسد که دل از سینه یر کنم باری علاج شوق گریبان دریدن است
شامم سیه تر ز گیسوی سر کشت خورشید من بر آی که وقت دمیدن است

ای که نام دلگشایت را شعارم کرده ای شکر لله که عطای بیشمارم کرده ای
هر کسی را در جهان یارو دیاری بوده و هست من به تو نازم که عاشق بر نگارم کرده ای
بر شکار آهوی عرفان به صحرا آمدم لیک با غمزه ات مولا شکارم کرده ای
عاشق بیچاره داری ای امام منتظر گر چه لایق نیستم امیدوارم کرده ای
عشقبازی میکنم با نام تو ای شهریار بهر دیدار جمالت انتظارم کرده ای
پسر جوان 24 ساله اهل ارومیه که کمتر کسی نماز خوندن و رازو نیاز کردنشو با خدا و ائمه اطهارو دیده بود...بچه های هیئت همیشه ازش دوری میکردن...اوناییم که به قول خودمون باشخصیت بودن همیشه بدشو میگفتن...
من هم با ایشون رفیق بودم ولی نچندان رفیق جون جونی...فقط سلام و علیک میکردیم...
روزی یکی از دوستانم که با ایشون رفیق برادری بودن بهم گفت که این جوان با آقا صاحب الزمان ارتباط داره...گریه...شوکه شدم ...شک نکردما...یجوری شدم...کل موهای بدنم مثل سیخ شده بود و زبونم نمیچرخید و نمیتونستم حرف بزنم...
به دوستم گفتم مطمعنی؟ گفت آره...بهش گفتم تعریف کن ببینم... بعد شوروع کرد... آقا به منکرت لعنت
بهش گفتم اینجوری نمیشه باید خودم با چشام ببینم...رفتیم خونشون با مادرش حرف زدیم...چه خانوم با شخصیت و با کمالاتی...کلا خانوادگی خاص بودن
ایشون قبول کردن و قرار شد شب ساعت 11:30 بریم خونشون... تا ما رسیدیم خونشون اون پسر جوون هم رفته بود تو اتاقش و مارو ندید...خوشبختانه بالای در اتاق از شیشه بود و براحتی میشد داخلو دید...نیم ساعت گذشت و کل چراغای خونه خاموش شد...یدونه چهار پایی گذاشتم زیر پاهام و از بالای در داخل اتاقو تماشا کردم...
در اون تاریکی مطلق دیدم دوست جوانم یک پیرهن سفید پوشیده و با ادب روی دو زانو نشسته و هی به ساعتش نیگا میکنه و هی میگه آقا پس کی میای و شروع به گریه کردن میکنه...هر دقیقه ای که میگذشت دوستم بیتابتر میشد...دوساعت گذشت و دوستم در همون حالت نشسته خوابش برد...بعد چند لحظه نوری یه کوچکی سر سوزن که رفته رفته بزرگ میشد رو دیدم...ناگهان اطاق مثل خورشید میتابید...چشمانم خیره شده بود...از این همه عظمت در حیرت بودم...بعد چند لحظه نور کم شد و مانند مهتاب در یک قسمت ساکن شد...دوستم از خواب بلند شده بود و با خوشحالی هم گریه میکرد هم میخندید...با خودم گفتم برم تو و بگم آقا قربونت برم...بخدا منم دوست دارم...گریه... اونقدر با حسرت داشتم نیگا میکردم که متوجه صحبتای دوستم با آقارو نشدم...بعد نیم ساعت باز نور تمام اطاقو گرفت و خاموش شد...وقتی از چهارپایه اومدم پایین دیدم دوستم با وحشت به صورتم نیگا میکنه ازش سوال کردم...گفت چشات قرمز شدن...جلوی آینه رفتم دیدم اونقدر گریه کردم که چشام کم موندن از جاشون بیافتن...
بخدا خیلی آسونه که بخوای با خدا و امامان رابطه داشته باشی این ماها هستیم که اونقدر حجاب رو حجاب گذاشتیم و همه حرفهای اسلامو سخت گرفتیم و یا برعکس دیدیمشون...
بیاین از این به بعد حداقل دلامونو جلا بدیم و باهم آقارو صدا کنیم...
شنیدم یار نداری مونس و غمخوار نداری
بیا بیا،بیا خودم یارت میشم یک شب اگه مهمونم باشی تا صبح پرستارت میشم

همه جا هستی و مارا خبری نیست
ای که از یار نشان میطلبی یار کجاست
همه یارند ولی یار وفادار کجاست
بند بند من دلخسته جدا شد ز جدایی
شمع جمع دل ما شو که به دور تو بگردیم
روسیاهم که مرا عاشق تو می دانند
غربتت بس که مرا یاور تو می دانند
منه بیچاره کجا وصل رخ یار کجا ؟
سگ ولگرد کجا یوسف زهرا کجا؟
آقا: دل به تنگ آمد از این زندان غم
میزنندم از بلندیها صدا من گرفتارم در این تنگی چرا

